تبلیغات متنی در لاین بلاگ پایان نامه کارشناسی ارشد چرخ سفالگری کودکان خرید بازدید
بستن تبلیغات [X]
نفسهای درهم
نفسهای درهم
2015-07-10


# اچ و دایی کوچیکه داشتن صدای بلبل و کبوتر و قمری درمیاوردن...

یکیشون تو هال صدا در میاورد، اون یکی تو اتاق همونجوری

جوابشو میداد :)))

داشتم فیلم میگرفتم که دیگه کار به صدای جغد هم رسید بعد من گوشی به دست پهن زمین شده بودم از خنده بخاطر سعی و تلاشی که دایی واسه در آوردن صدا ها میکرد :)))))))) همینجوری هم فیلم ضبط شده،

الان هربار که نگاش میکنیم باز میزنیم زیر خنده!! کاش میشد بذارمش اینجا :))))



# بعد شام همممه با هم رفته بودیم بستنی خورون...

از بس تعدادمون زیاد بود همه میز و صندلی های اونجا رو کنار هم گذاشته بودیم :)))

هر هر و کرکری بود که بیا و ببین!!! من عاشق این جمع های شلوغ و پر صدا و پر خنده مونم همیشه!!

که وقتی پازلمون تکمیل میشه، یه بمب انرژی گنده ساخته میشه :)


# نمیدونم گفته بودم که ما چون واسه عقدمون مراسمی نداشتیم و آشناهای درجه یکمون این شهر و اون شهر هستن، من تا حالا نصف خونواده سان رو ندیدم؟!!

بعد یه سریاشون هم محله ای بابابزرگ اینا هستن ( هرچند باز ندیدمشون حتی این همه سالی که همسایه بودن تقریبا)

امشب رو ما واسه احیا رفته بودیم مسجد کوچیک محله.

اچ بهم گفت که امشب ممکنه با چندنفر روبرو شم و اینکه چندتا دختر هم هستن که.... بله دیگه خودتون حدس بزنین!! مشتاااق دیدار من :))))


بعد نشستنمون چندنفر دقییییقا اومدن روبرومون نشستن.

بعد فکرکن یکیشون که اچ میگفت تو رو رقیب عشقی خودش میدونه،

خودش 16 سالشه تقریبا، با همسنای خودش و چندتا دختر که از خودش کوچیکتر هم بودن :)))

گفته بودم سان تو خونواده خییلی طرفدار داشت؟؟ :دی

بعد انگار واسه همه تعریف کرده بود که چی به چیه چون من هربار سرم رو میاوردم بالا 7/8 نفری خیره شده بودن بهم!!!!

وای خنده م گرفته بود :))))

بعد بگو چی؟!!! من کلا میخندیدم و نیشم بازبود اکثرا :دی آخر سر بعد نماز اینا یکی از اون کوچولوتر ها اومد کنارم نشست.

بعد کیک آوردن، به من رسید یکیش تو جعبه مونده بود. گفتم تو برش دار تا واسه منم بیارن. لبخند زد و برش داشت.

بعدش که مال من رو آوردن، داشتم میخوردم که اچ یه حرفی زد، باز خنده م گرفت.یهو دیدم نگام کرد یه جور خوبی گفت چه خوشگل میخندی!!!!

تا آخرشم همش چسبیده بود به من :)))

بعد اون دختره همش براش چش و ابرو میومد :))))

ای خدا چقدر من خندیدم امروز؟! امشب؟! حالا هرکدوم :دی

زن عموی سان رو هم دیدم.

بی هیچ لحن خاصی جواب سلام گرمم رو داد و عادی روبوسی کرد و نشست!! بی هیچ تبریک یا حرف اضافه ای...

نمیدونم لابد چون ایشون هم دختر دم بخت داره :/

پوووف، بنظرتون واقعا مسخره نیست این اتفاقا؟!

من واقعا خنده م میگیره اینجور مواقع!!!

البته که واقعا و از ته دلم متاسف میشم بابت همچین رفتارهایی...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 119 ،
2015-07-12

# مامان بابا برگشتن سنندج. من و خواهره هم همینجا هستیم این یه هفته رو :)

الان زیر باد همون کولر مذکور سیبری ساز :/ نشستم و منتظر اچ میباشم

که حیاط را شسته و بیاید و آموزش آشپزی امروز را شروع بنماید :دی

چند نوع از غذاها رو تا حالا با کمک اچ یاد گرفتم در راستای همون پروژه یادگیری

آشپزی. که البته قرار بود مدرسش مامان باشه که گویا ایشون اعصاب زیاد ندارن واسه آموزش هیچ کاری و من هربار خواستم یه بافتنی ای غذایی کیکی چیزی ازش یاد بگیرم وسط کار دعوامون شده و من خیلی شیک رفتم تو اتاق و در رو هم

بهم کوبیدم :////


# دیروز دایی کوچیکه و زن دایی ازمن و اچ و خواهره خواستن که باهاشون بریم بازار.

ما هم رفتیم که دیدیم قراره دایی به مناسبت سالگرد ازدواجشون که فردا هست،

واسه زن دایی انگشتر بخره و اصولا چون زندایی خودش هیچوقت قدرت انتخاب نداره تو هیییییچ چیزی، ما رو هم برد که نظر بدیم و براش انتخاب کنیم.

اینجا چون شهر کوچیکی هست خب چیز خوشگلی نداشت که به دل بشینه.

واسه همین داشتیم برمیگشتیم تو ماشین که دایی گفت راستی من تو نت گشتم و چند مدل انگشتر پیدا کردم بیاین ببینین چطورن؟

تو ماشین نشستیم و عکسای تو گوشی رو نگاه کردیم.

چندتاشون خیلی خوشگلن بودن. زن دایی خودش از یکیشون خیلی خوشش اومد

که البته من نپسندیدمش چون احساس کردم خیلی فانتزیه.

بعد زن دایی گفت که من همین رو میخوام.

رفتیم و انگشتر رو سفارش دادن که بسازن براشون....


حالا چرا این رو گفتم؟؟؟

یه سری آدما هستن که هیچوقت قدرت انتخاب ندارن.

من همیشه فراری ام از این نوع آدما...

همش باید یه نفر دیگه تایید کنه خریدشون رو. یا اینکه تقلید میکنن از بقیه و اگه کسی چیزی خریده باشه و اونا خوششون بیاد، میرن و دقیقا مثل همون رو میخرن.

من متنفرم از این رفتار.

فکر کنم قبلا هم گفتم. من تنها کسی رو که خوشم میاد وسایلمون شبیه باشه اچ ه...

چندین بار شده که یه مدل مانتو، کفش یا هر چیز دیگه ای رو دوتایی مثل هم خریدیم.

اما واسه هیییییچ کس دیگه ای نمیتونم تحمل کنم این رو!!

مثلا همین دیروز... وقتی فهمیدیم که قراره انگشتر بخره، یهو اچ یواشکی بهم گفت

میخواد مثل حلقه تو رو بخره!!

میگفت که چندین بار تا حالا گفته که خیلی خوشم میاد از حلقه ش و خیلی هم گشتم اما اینجا از اینا نیست و صبر میکنم تا خودش بیاد اینجا، حلقشو ببریم و نشون بدیم بگیم دقیقا از همینا برامون بیارید!!

من؟!وا رفتم!!

تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که حلقه ام رو درآوردم یواشکی و گذاشتم تو جیبم!!

اتفاقا همینم شد و همون اول طلافروشی ها زندایی بهم گفت راستی حلقه تو میدی ببینم به دستم میاد؟!

من گفتم ئههه خونه جاش گذاشتم!

حتی اونجایی هم رفته بودیم سفارش بدن انگشتره رو، قبلش مدل من رو براش توضیح داد و گفت البته این هم مدنظرمه.

که خوشبختانه آقاهه گفت خانوم خب درسته یه چیز ساده و شیکه، ولی

اون حلقه ست خب و فکر نکنم واسه انگشتر دست راست جالب دربیاد!!


من خودم یه آدمی ام که خییییلییییی مشکل پسندم.

منظورم این نیست که شیک پسندم یا همیشه چیزای خوب میخرم ها!! نه!

فقط اینکه خییلی طول میکشه یه چیزی به دلم بشینه و همیشه وقتی میخوام یه چیزی رو بخرم، از بس میگردم که واقعا خسته میشم !!

اما اگه چیزی رو بپسندم دیگه حتما میخرمش :دی



خلاصه اینکه تقلید چیز خوبی نیست :دی سعی کنین همیشه خودتون یه سلیقه منحصر بفرد و قدرت انتخاب داشته باشین :)

با تشکر :دی


بعدا نوشت :آهان آهان راستی!!

اونایی که تو بلاگ اسکای هستن چجوری قالبهای خوشگل میذارن؟!

من دلم میخواد که قالب همون وبلاگم تو بلاگفا رو اینجا هم داشته باشم.

اما هرچی سرچ میزنم مبدل قالب بلاگفا به بلاگ اسکای رو پیدا نمیکنم.

میشه من رو راهنمایی کنین؟؟





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 93 ،
2015-07-15

22 م که دیگه الان شد پریروز، یه روز خوب بود برام :)

گفتم که سالگرد ازدواج دایی کوچیکه و زندایی بود...

نزدیکای ظهر بود که دایی رفت کیک و آبمیوه و خرت و پرت خرید واسه اینکه شبش که میریم مسجد واسه احیا، پخشش کنیم، میگفت بخاطر شکرانه ی این

سه سال زندگی مشترکمونه... :)

بعدشم هی دوتاشون اصررااااررر و اصررراررر که باید واسه شام باهامون بیاید

بیرون... ما هم هرچقدر که گفتیم نمیایم و تنها برین، قبول نکردن.

من واقعا دلم نمیخواست خلوتشون رو بهم بزنم.

اما زیاد اصرار کردن و دیدم همچین برنامه ی عشقولانه ای هم ندارن که بگم مزاحم خلوتشون نشیم :دی


البته تعارفی هم باهم نداریم، اگه دلشون نمیخواست بریم، حتما میگفتن.

واسه همین مطمئن شدیم که مزاحم نیستیم.

رفتیم رستوران و شام خوردیم...

بعدش هم رفتیم پارک نشستیم.

کنار خیابون یه فروشگاه لباس دیدیم.

گفتم که بریم یه نگاهی بندازیم. رفتیم و دیدم کلیییی لباسای خوشششششگل

و ناز داره!!

از این تاب شلوارکای رنگی رنگی و شاد!!

منم که هرجایی میرم جذب همینا میشم!!!

دو دست لباس خریدم... بعد عااااااشقشوووونمممممم!!

فکر کنم من یه بار گفته بودم که اگه یه روزی خودم حقوق داشته باشم،

بخش زیادیش رو خرج لباس خریدن میکنم...

گفته بودم دوست دارم واسه هرمناسبت یه لباسی داشته باشم!!

واسه عید نوروز، یه بلوزی که روش سبزه، یا ماهی باشه...

واسه شب یلدا یه لباس هندونه ای!!

واسه شب تولد یه بلوزی که روش بادکنک یا کیک باشه..

و لباسهایی که من خودم همیشه تصورشون میکنم که پوشیدمشون و تو خونه خودمون میرم و میام و به کارام میرسم!!!

خلاصه اینکه لباسای ست خریدن به من فوق العاده انرژی میده...

بعد الان لباسا رو هی نگاه میکنم و صدای ذوق از خودم درمیارم :))))))



...............................


عصری رفتم خونه خاله. اچ رفته بود یه جایی.

گفت که شام رو اینجا بمون. به اچ هم میگیم که بیاد.

تا اچ برگشت من با کمک خاله قورمه سبزی بار گذاشتم ^_____^

بلهههههه !! و اینگونه شد که ما اولین قورمه سبزی عمرمان را پختیم :))))

طعمش هم خوب بود. البته به خوشمزگی مال مامان نشده بود، اما خب

همه چیش به اندازه و خوب بود.


بعدش هم برام چندنوع غذای دیگه رو توضیح داد و دیکته کرد برام و منم

نوشتمشون!! فکر کنم باید مامان رو سوپرایز کنم وقتی برگشتم :دی



.........................


میدونی؟! بودن با خاله هام واسه من خیییلی لذت بخشه!!

با هیییچ دختری تو تمام عالم نتونستم اینقدر خوب و راحت حرف بزنم!

بعد شام با اچ و خاله، سه نفری نشستیم و کلیییی حرف زدیم!

یه جاش بحث این شد که کی قراره ما عروسی بگیریم.


بهشون گفتم که اگه دست من بود تا شهریور میرفتیم زیر یه سقف،

ولی متاسفانه شرایطمون جور نیست حالا حالاها....

خاله خندید گفت وااای چقدرم هول ه دخترمون :))

اچ میگفت من احساس میکنم جی اف بی اف بودن خیلی شوق و هیجانش بیشتره

از عقد یا نامزد بودن...


بهش گفتم که نه اتفاقا نمیدونی چه حس شیرینیه بی استرس بودنه...

گفت که میدونم، ولی اون شوق و هیجانی که بعد از دیت هست، دیگه تو دوران

رسمی بودن انگار اثری ازش نمیمونه.


براشون گفتم که هنوووز هم که هنووووزه،بعد از این همه ماه، هر وقت که میبینمش

حسم فوق العاده و بی نهایته بهش و زمان نمیتونه اون شیرینی و

شوق و هیجانم رو کم کنه حتی ذره ای...

بهش گفتم که حسها هزاربار فرق میکنه بعد از رسمی شدن.... :)



# تنظیمات کامنتها رو تغییر دادم.. فکر میکنم مثل بلاگفا جدیدترها پایین باشن

بهتره.. خودم سردرگم میشم گاهی اوقات!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 114 ،
2015-07-18
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 127 ،
2015-07-20

یه جوک شنیده بودم چند وقت پیش که ما ایرانی ها همش میگیم که ای وای

و داد و بیداد که پوسیدیم تو خونه!! بعد هم که میریم مسافرت و برمیگردیم،

میگیم آخییییییششششش!!! هیچ جا خونه خود آدم نمیشه :))))


میدونین خب واقعا هم همینطوره الان!! از لحظه ای که از حموم اومدم بیرون و

موهای خیسم رو همونجوری باز گذاشتم و ولو شدم رو تختم، تا الان داره حس خوب

میریزه تو قلبم!!

چقدر دلتنگ اتاق کوچولوی دونفره ی خودمون شده بودم!

.............

مرجان از یه تست تیپ شخصیتی نوشته بود که خیلی هم معتبره و این حرفا....

بعد واسه انتخاب رشته و اینا هم حتی ازش استفاده میکنن...

خب من انجامش دادم و چیزهایی که نوشته واااقعا تا حد زیادی (نه کامل :دی)

شخصیت من هستش...

وقتی داشتم شغلهای مناسب رو میخوندم، چشام برق زد از اینکه اون چیزی

که الان میخوامش توش هست اما هیییچ اسمی از پزشکی و دندون و پرستاری و

این خون بازی ها :دی نبرده بود!!

خب این به نظرتون عالی نیست؟؟!!!

البته اگههههه قبول شم!! تا یه هفته دیگه جواب کنکور میاد و من هیچ امیدی

ندارم واقعا!! نمیدونم اون حس خوب بعد کنکور چی بود اون وسط!! :|


نتایجی که اون تست به من داد :

http://www.khodshenas.ir/MBTI/INFP





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 111 ،
2015-07-21

رتبه ام؟؟ خوب نیست... زیاااد هم بد نیست...

منظورم اینه بده ها، خیییییلی بیشتر از انتظار خودمه رقمش...

میدونم اونی که اولویت اولمه رو عمرا قبول نمیشم.

اما هنوز یه کووور سوی امیدی به اولویت های دوم و سوم و به بعدش دارم.


البته که منتظر دفترچه انتخاب رشته ام!!

نمیدونم اصلا چی میشه، نمیدونم :((




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 114 ،
2015-07-25

یه توفیق اجباری!!

یه مسافرت کوچولوی آخر هفته ای...

دلم میخواد تک تک عکسایی رو که گرفتم بذارم اینجا!!

سخته اما، خب من خیلی وقته که با گوشیم میام اینجا..

..................


دفترچه راهنمای انتخاب رشته رو دانلود میکنم.

تا باز بشه هزارتا فکر مختلف به ذهنم هجوم میارن!!

میگم که با این رتبه اون چیزی که میخواستم نمیارم و باید منتظر حرف و حدیث های خانواده باشم که اگه یکم بیشتر میخوندی قبول میشدی و فلان...

با استرس رشته ها رو بالا پایین میکنم.

میبینم که اون چیزی که میخواستم، واسه شهر ما فقط یه نفر ظرفیت پذیرش داره!! که اونم آقاست...

میرم زودی دفترچه تجربی رو هم دان میکنم.

میبینم که اون هم باز سه نفر ظرفیت داره و باز هرسه تاش آقا...

به لبخند گنده میشینه رو لبام و میگم خدایا شکر!!!

فکر کن مثلا میشد که چننند نفر پذیرش میداشت و بعد من قبول نمیشدم با این رتبه ام!!

بعد مطمئنم تمااام عمرم به اونایی که منم میبایست جزوشون بودم، غبطه میخوردم..!

بعد الان خوشحالم که کسی نیست که من فکر کنم شاید جای من رو گرفته باشه در آینده :دی

اما خب با ظرفیتهایی که میبینم واقعا امیدم به قبولی

تو اولویتهای بعدی هم خییییلی کمه!!

هنوز معلقم و نمیدونم که باید چیکار کنم :(


...............

به نظر من مامان بابا یه کاپل فوق العاده ان!!!

این رو من گاهی خیلی بهش فکر میکنم....

با همین 15 سال اختلاف سنی که دارن، و با وجود اینکه یه ازدواج سنتی داشتن، اما به نظر من خوشبختن!!

با وجود اینکه مطمئنم هیییچوقت تو زندگیشون به اندازه ای که الان من لبریز از عشقم، اونا عاشق نبودن، اما مطمئنم که حس دوست داشتن بینشون فوق العاده اس!!

حالا از لحاظ احساسی به کنار...

من مامان رو خیلی وقتا هست که واقعا حیرت زده میشم از کارهاش و از سیاستی که تو زندگیش داره!!

از اینکه چققددررر واقعا خوب میتونه شرایط و اوضاع رو هندل کنه... که گاهی اوقات که یه چیزی پیش میاد، من ذهنم فلج میشه انگار، اما میبینم که مامان چه خوب همه چی رو جمع و جور میکنه!!!

مامان یه زن قویه.. یه زنی که من تو کل زندگیم شاید ده بار بیشتر گریه اش رو ندیده باشم. (البته اگه این یه سالی رو که بخاطر درس نخوندنای من می نشست گریه میکرد رو فاکتور بگیریم :دی)

گاهی فکر میکنم که صدتا زن سالخورده و باتجربه هم نمیتونن به اندازه مامان تصمیم های خوب و عالی بگیرن!!

گاهی که بابا عین یه پسر دو ساله میشه و هی میخواد که مشکل رو بزرگتر کنه، میبینم که مامان چقدر خوب میتونه کنترلش کنه و پایان خوبی بسازه.

و یا اینکه بعضی از عقیده های اشتباهی رو که بابا سالیان سال سفت و سخت بهشون وفادار بوده!! مامان میتونه با چندبار حرف زدن تغییرشون بده.

فکر میکنم من یه بخش بزرگی از شخصیتم رو از مامان به ارث بردم که رفتارم خیلی جلوتر از سنم بوده همیشه...

اما همین مامان قهرمان :دی گاهی میفته رو دنده لج!!

همین مامان رو هم من گاهی یه دختربچه دو ساله میبینم ازش!!


یه دختربچه ای که کله شقی میکنه و فقط حرف حرف خودشه!!!

و اینجور مواقع هم میبینم که بابا چقدرررر خوووب با چند مین حرف زدن آرومش میکنه و آتیش رو خاموش میکنه...

بابا رو هم من عاشقونه دوست دارم چون به جز تو موارد محدودی، هیچوقت کاری نکرده که این اختلاف سنی به چشم بیاد و مثلا بگی که اوه!! اینها چقدر دنیاهاشون متفاوته!!!

بابا پا به پای ما اومده همیشه و تو هر کاری، هیچوقت حس نکردیم که چرا بابا همکاری نمیکنه تو فلان چیزی که برای ما جذاب و شادی آوره...

خوشبختانه نه ظاهرشون نه رفتارشون این اختلاف سنی رو اینقدری که هست نشون نمیده و ما حسش نمیکنیم هیچوقت...

البته که امسال بابا رفتارش خیلی تغییر کرد یهویی وقتی که پاشو تو نیم قرن دوم زندگیش گذاشت :دی


اما خب همون پدریه که این همه سال واقعا برای من پدری کرد و از هیچ چیزی دریغ نکرد.

همون پدریه که با قلب بزرگ و مهربونش ما رو بزرگ کرد و قدیمی تر ها یادشونه که چه روزهای خوشی رو با هم گذروندیم...

من عاشق این دو نفرم!!

قبلا ها فکر میکردم که دوست داشتنم بیشتر به سمت بابا میل میکنه، اما خب از بعد عقدم فکر میکنم که دنیام بیشتر به دنیای مامان نزدیک شده و انگار دارم یه گنج عظیم رو کشف میکنم ذره ذره! :)

خوشحالم که دارمشون... واقعا گاهی از ته دلم میخوام که تو بعضی از مسائل زندگیمون با سان، همینقدر عالی رفتار کنیم دوتاییمون..


البته که دعوا هم نمک زندگیه :دی

این زوج خوشبخت هم گاهی چنان دعوا راه میندازن که من گوشامو میگیرم تا نشنوم :))))

همون وقتایی که دوتاییشون همزمان دو ساله میشن :دیییی


# پست ویرایش نشده.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 116 ،
2015-08-10

دلم میخواد این پست رو برای تو بنویسم...

دلم میخواد تموم حس های خوبی رو که این مدت برات داشتم بریزم تو انگشتام

و دونه دونه با کلمه ها بهت منتقلشون کنم...

تو نمیدونی چه حس خوبیه که ببینی میتونی تو شادی های یه نفر که برات خیلی عزیزه، یه سهم کوچولو داشته باشی.

که یه روزهایی چشمهات رو ببندی، یه لبخند گنده بیاد رو لبات، و تکرار کنی

تموم آرزوهای قشنگ رو... و بعد تو دلت فوتشون کنی سمتش...

که براش ذوق کنی و از خوشحالی تو خونه بپر بپر کنی!!!!


میلوی عزیزم، برات خیلی خوشحالم!!

یه حس فوق العاده شیرین...

بهت تبریک میگم،از ته ته دلم امروز رو بهت تبریک میگم...

میخوام که تو روز تولدت شادترین دختر دنیا باشی..

تو این روزا شادترین عروس دنیا باشی!!


دونفره شدنت رو تبریک میگم...

الان دلم میخواد محکم تو بغلم فشارت بدم!!

برات سلامتی و آرامش میخوام...

عشق میخوام...یه عشق بی پایان! :***




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 114 ،
2015-08-12

# مسافرت بودیم بازم!!

تجربه خوبی بود. خانواده گسترده :دی سان رو دیدم و ترسم ریخت...

آدمای مهربون و خوبی بودن :) فکر میکنم که واسه بار اول خوب پیش رفت

و میتونم بعدها باهاشون ارتباط خوبی برقرار کنم.

مخصوصا بابابزرگ خونواده که من خییلی وقت پیش دیده بودمش اما

خب این بار فرق داشت!!

فوق العاده پیرمرد خوش قلب و آرومیه و من عااااشقش شدم!!

سان عزیزم هم رنگ چشمها و هم تا حدی چهره کلی ش رو از ایشون به ارث برده! :)



# چندتا فیلم گیر و سریال گیر آوردم که میخوام بشینم دونه دونه ببینمشون..

اما "فرندز "رو هنوز موفق نشدم برم بخرم :( یه چند جا پرسیدم گفتن نداریم :/

خیلی دلم میخواد ببینمش.


# یادتونه یه بار گفته بودم همه لوازم آرایشی ام با هم رو به اتمام هستن؟!

نمیدونم چرا اینجوری میشه! حالا این بار نوبت ادکلن هامه...

همه یکی چند قطره فقط تهشون مونده..

دیروز که برگشته بودیم از مسافرت شیشه ادکلنی رو که برده بودم با خودم،

از کیفم در آوردم که بذارم سرجاش.

دیدم فقط به اندازه یه بار دیگه توش مونده :(

آخرین باز مانده بود :دی

میشه اسم چندتا ادکلن با بوی سرد بهم بگین؟؟

البته خودم "ساکریفایس " مد نظرم هست چند وقته.. اما خب پیشنهاد بهتر

نیز میپذیرم :دی


# من با وجود اینکه لذت میبرم از مسافرتا اما خب حرصم میگیره

که نمیشه برم دنبال گواهینامه رانندگی...

هر هفته پلن یه جای جدید رو میریزن :/


# دلم یه خرید درست حسابی میخواد :|


Ps: هندزفری هامم خراب شدن ://///




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 112 ،
2015-08-19

این روزا کارم شده این که تو اینستا بچرخم...

خیلی خوبه که هر چیزی که میخوای رو فوری تو یه پیچ پیدا میکنی...

حالا میخوام سفارش بدم یه چندتا چیز رو.

فقط نمیدونم میشه واقعا اعتماد کرد یا نه!!

مثلا از این میترسم که چیزی که تحویل میدن، همون جوری نباشه که تو

عکس هست و یا کیفیت کار پایین باشه و...


حالا از اینا گذشته.. من خییییلیییی کم پیش اومده که به طلا علاقه نشون بدم..

تو تموم طلاهایی که داشتم از بچگی تا حالا، فقط دوتا چیز رو واقعا دوست داشتم.

یکیش یه گردنبند که دوسال پیش واسه روز تولدم هدیه گرفتم و عاااشقش شدم واقعا.. و یکیشم حلقه ام..

دیگه از هر چی النگو و دستبند و گوشواره و ایناست متنفر بودم واقعا.

هر چی هم داشتم بعد یه مدت فروختمشون.

اما این خوشگل نیست به نظرتون؟!

دل من رو برد تو همون نگاه اول :دی

یا چندتا از گوشواره هاشو من خیلی دوست داشتم..

آقا پیجش عالیه یه سر بزنید :)


...........

اینقدر هوا گرمه که دیگه واقعا زندگی سخت شده...

منی که سرماییم و همیشه سردمه تقریبا، این روزا دیگه کلافه شدم از دست گرما...

کی تموم میشه این روزای گرم و حوصله سر بر :(

.....

کم کم نتایج نهایی کنکور هم میاد و دیگه یه جوری شده تو خونه که همه مطمئن

شدن من قبول نمیشم امسال رو...

راستش حس خودم نمیدونم چیه. حس خیلی مزخرفیه و من بلاتکلیفم.

فقط میدونم که اگه بمونم سال دیگه خیییلی همه چی گند و مسخره میشه :(((

......

هیییچ کاری نکردم این تابستون...

تابلوهای نیمه کاره ام دارن خاک میخورن و هیچ علاقه ای به کامل کردنشون

ندارم.

سنتورم رو هی الکی کوک میکنن برام و بدون استفاده باز خودش کوک

خالی میکنه!!

قاب گوشیمو مدت هاست میخوام یه چیزی روش بکشم.. اونم که هیچی!!

فقط فیلم ها رو دیدم این مدت که سه تاش فوق العاده بودن و حسابی

لذت بردم از دیدنشون.. Divergent / sweet November / Focus

یه سریال کره ای هم دیدم که خوب بود اما اسمش رو نمیدونم :دی



آهان یه رژیم پونزده روزه ی عالی هم پیدا کردم تو اینستا همراه با حرکات ورزشی.

که البته نمیدونم کی میتونم شروعش کنم چون یه عالمه مواد غذایی میخواد و

خودم باید برم بخرم و نمیخوام بگم بابا بیاره.

منم که زدم رو دنده تنبلی و بی حوصلگی.. اووف اصن کی تو این گرما میتونه بره خرید!!!

.........

کلی حرف تو سرم دارم.. دلم کاملیا رو میخواد که دراز بکشیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم و حرف بزنیم.

با این فاصله ی شاید دویست متری خونه هامون، اینقدر هم رو کم میبینیم

که شرم آوره :/


دلم بیشتر از هرچیزی یه آغوش طولانی سان رو میخواد.

مرد من این ماه حسسابی خسته شده و اوج فعالیت کاریش بوده...

تو ماه مرداد تا الان ما فقط سه بار همدیگه رو دیدیم!!

همش بیمارستانه و کشیکای طولانی و پشت سر هم..


کلافه ام.. خیلی زیاد...




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 132 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2612
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 1
  • بازدید این هفته : 21
  • بازدید این ماه : 89
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه